تبليغاتX
چار ديواري

چار ديواري

نه صدایم/نه روشنی/طنین تنهایی تو هستم/طنین تاریکی تو

زمستان است...

سلام دوستان عزیز.امیدوارم حال همه شما خوب باشه.دوباره با یه شعر جدید اومدم.امیدوارم خوشتون بیاد.                            

                                                                                                    دوستدار دلهای شاد شما

 

تنی مجروح

دلی بیتاب

دو پای خسته و زخمی

هجوم سایه ها سنگین

من بی آشیان تنها

هوای زندگی ناشاد

ستون زندگی برباد

دل من گرم خواهد شد ؟

در این سرمای جانفرسا

کسی همراه خواهد شد ؟

دل بیتاب را آرام خواهد کرد ؟

هجوم سایه ها را دور خواهد کرد ؟

چه می گویم

زمستان است و تن زخمی یاران است

زمستان است........

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 19:44  توسط سعيد  | 

کابوس...

سلام به همه دوستان عزیز.امیدوارم حال همگی شما خوب باشه.

امیدوارم از خوندن این شعر لذت ببرید.

 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس،ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس!

 

گفتم:سلام حافظ،گفتا:عليك جانم

گفتم:كجا روی تو؟گفتا:والله خود ندانم

گفتم:بگير فالی،گفتا:نمانده حالی

گفتم:چگونه ای تو؟گفتا:در بند بی خيالی

گفتم:كه تازه تازه شعر و غزل چه داری؟گفتا:كه می سرايم شعر سپيدباری

گفتم:ز دولت عشق،گفتا:كه كودتا شد

گفتم:رقيب،گفتا:او نيز كله پا شد

گفتم:كجاست ليلي؟مشغول دلربايی؟گفتا:شده ستاره در فيلم سينمايی

گفتم:بگو ز خالش،آن خال آتش افروز؟گفتا:عمل نموده،ديروز يا پريروز

گفتم:بگو ز مويش،گفتا:كه مش نموده

گفتم:بگو ز يارش،گفتا:ولش نموده

گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شده ست مجنون؟گفتا:شديد گشته معتاد گرد و افيون

گفتم:كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش؟گفتا:خريده قسطی تلويزيون به جايش

گفتم:بگو زساقی حالا شده چه كاره؟گفتا : شده ست منشی در دفتر اداره

گفتم:بگو ز زاهد آن رهنمای منزل،گفتا:كه دست خود را بردار از سر دل

گفتم:ز ساربان گو با كاروان غم ها،گفتا:آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم:بکن ز محمل يا از كجاوه يادی،گفتا:پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادی

گفتم:که قاصدت كو آن باد صبح شرقی،گفتا:كه جای خود را داده به فاكس برقی

گفتم:بيا ز هدهد جوييم راه چاره،گفتا:به جای هدهد‚ ديش است و ماهواره

گفتم:بگو ز مشك آهوی دشت زنگی،گفتا:که ادكلن شد در شيشه های رنگی

گفتم:سراغ داری ميخانه ای حسابی،گفتا:آنچه بود از دم گشت چلو كبابی

گفتم:بيا دو تايی لب تر كنيم پنهان،گفتا:نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم:شراب نابی تــــو دست و بال نداري؟ گفتا:كه جاش دارم وافور با نگاری

گفتم:بلند بوده موی تو آن زمان ها،گفتا:به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم:شما و زندان؟حافظ مارو گرفتی؟گفتا:نديده بودم هالو به اين خرفتی!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:45  توسط سعيد  | 

نجاتم بده

سلام دوستان عزیز.

تو این پست با ترانه ای از گوگوش در خدمت شما هستم امیدوارم خوشتون بیاد من که خیلی دوستش دارم:

 

"از اين سفره ي سرد و خالي

از اين سر پناه خيالي

نجاتم بده ، نجاتم بده

از اين خواب عاشق کش بد

از اين فکر بايد نبايد

نجاتم بده ، نجاتم بده

از اين صحنه ي پر هياهو

تو از ترس چاقو در آهو

نجاتم بده ، نجاتم بده

از اين لحظه هاي کشنده

از اين ضجه هاي زننده

نجاتم بده نجاتم بده

نجاتم بده نجاتم بده

نبايد بذاري ستاره بميره

نبايد دل شادي ما بگيره

نبايد که اين ترس دوري بريزه

همين وحشت از تو مردن عزيزه

همين نم نم غم ، کنار تو خوبه

چه خالي ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه

جهان با تو سرريز و لبريز رنگه

کنار تو آوارگي هم قشنگه"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:15  توسط سعيد  | 

سلام دوستان عزیز.امیدوارم حال شما خوب باشه.

این دفعه به علت سرما خوردگی شدیدی که داشتم یه کم دیر آپ کردم.از کلیه عزیزانی که در این مدت بهم سر زدند ممنونم.

 

 

 

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم،

در آستانه دریا و علف.

 

 

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم،

در چار راه فصول،

در چار چوب شکسته پنجره ای

که آسمان ابر آلود را

قابی کهنه می گیرد.

 

 

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

......

 

 

                                     "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:30  توسط سعيد  | 

بارون رو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره....

سلام به دوستان عزیز.

دیروز روز زیباوجالبی بود،هوای بارونی،راه رفتن توخیابون خیس،چتر بارون خورده وسرما خوردگی من

به همین دلیل من هم تصمیم گرفتم با یه شعر بارونی آپ کنم،البته از هستی عزیز بابت ارسال این شعر زیبا ممنونم.

باران
و آسمان اگر باريد حرفي نيست
گله اي نيست بگذار ببارد
بگذارجلوي ديدگان خورشيد طلايي پوش رابگيرد
بگذار سدي براي عبورعشق ازكوچه ي ابرها باشد
باران عاشقت هستم
بر من ببار
بر من ببار آنچه از دل كوچكت جاري مي گردد
فقط بگذار باران ببارد
اي كاش مي شد كمي آسمان بگريد
اگر آسمان ببارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 19:20  توسط سعيد  | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوست دارم

چون دنيا يه روز تموم ميشه

نميخوام بگم که مثل گلي

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس

چون شب هم بالاخره تموم ميشه

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي

چون اب که هميشه پاک نميمونه

نميخوام بگم که دوستت دارم

چون من که اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 17:51  توسط سعيد  | 

جوون دل شکسته

سلام دوستان عزیز.

این هفته حسابی مشغول بودم و اصلا نتونستم به هیچ کس سر بزنم که البته می بینم دوستان عزیز هم با لطف خودشون من رو شرمنده کردند.

اما یه ماجرایی داشتم این هفته،تو این هفته یکی از دوستان صمیمی دوران دبیرستانم رو دیدم به نام سهیل که حدود دو سال و نیمه که ندیده بودمش.اون یکی از بچه قشنگ های دبیرستانمون بود و خیلی به ظاهر خودش اهمیت میداد بیشتر از حد معمول.

ولی این بار مثل قدیما نبود انگار قاط قاط بود،ازش که پرسیدم که چرا این طوری شده دیدم نخ دلش باز شد و کلی باهام درد دل کرد و همش می گفت:"کاش به اين دختر ها تو بچگيشون يکم شيرسگ می دادند تا يه کمی وفا دار بشن"

حالا چی شده که سهیل این قدر داغ کرده بود:

گویا سهیل یک سال و سه ماه پیش با دختری آشنا میشه و مثل دو کبوتر عاشق برای هم از خودشون عشقولانه در میکردند،اصلا انگار این دو تا برای هم ساخته شده بودنداوضاع خوب بوده تا تقریبا یک ماه پیش که یه خواستگار مایه دار برای اون خانوم پیدا میشه و با اصرار پدر و مادر اون خانوم و با توجه به جیب خالی سهیل ما،اون خانومه میزنه زیر همه چیز و عشقولانهء اون با سهیل تموم میشه.....   
حالا یه جوون با دل شکسته اش رو بیا و نگاه کن،چه به روز این جوون بی گناه اومده

اما اگه از یه دید دیگه نگاه کنیم در مورد همه دختر هم نمیشه اين جوري فکر کرد...بی وفايی در هر نوع پيدا ميشه چه دختر باشه چه پسر.

اما نکته گفتنی اینکه اون زمانه ليلی مجنون بودن گذشت

اگه ليلی هم باشه مجنونی در کار نيست

و اگر مجنوني در کار باشه ليلاي واقعي کجاس؟

و یه مورد خيلی مهم اينکه عاشق و معشوق واقعی هيچ وقت به همديگر نمی رسند
مگر اينکه قبل ازاينکه به هم برسند در زير پاهای همديگر يا در اغوش همديگر بميرند
البته اين نظر شخصی خودم هست شايد عقيده بعضی از شما عزيزان بر عکس فکر من باشه
دوستان خوبم گرچه اين بحث امروز من هيچ ربطی به موضوعات وبلاگم نداره ولی چه کار کنم بعضی وقتا نخ دل آدم باز میشه و جَو آدم رو می گیره دیگه.... خوشحال ميشم که نظر شما دوستان را در مورد این موضوع بدونم تا شاید بشه به یه جوون دل شکسته کمک کرد

منتظر هستم قربان شما عزيزان... فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 12:3  توسط سعيد  | 

از غم عشق

سلام به دوستان عزیز.امیدوارم که حال شما خوب باشه.این هفته با یه کم تاخیر آپ شدم امیدوارم من رو ببخشید.           

                                                       

می توان رفت در آن ستاره های چشم او

می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه

می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد

از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ

تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها

از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ

از غم عشق چه می باید کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:23  توسط سعيد  | 

حکایت پنجره ها.....

با تو یک پنجره

و تبسم یک بوسه که می تواند

در کوچه باغ طراوت

دیدار من و تو با پروردگار عشق باشد

 

با تو و برای چشمهای تو

که تبسم ستاره ها را طلوع میکند

چشم های تو

خواب تاریک چشم های خاموش را

 روشنایی می دهد

 

و خدای یک پنجره

و خدای تلاش برای گشودن

خالق تمام پنجره ها

دست های من و تو

که توقف سبز سلام را دوست می دارند

ای رهگذر کوچه های خوشبختی

بگذار حکایت پنجره ها نا تمام بماند......                                                   

 

                                                    

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 19:45  توسط سعيد  | 

من می خوام که...

سلام به دوستان گلم.

مجید عزیز اشاره کرده بودند به اینکه وبلاگ من غمگینه،خودم هم قبول دارم و به همین خاطر سعی می کنم یه کم حال و هوا رو عوض کنم.

فدای دلهای شاد شما.

 

 

چراغی به دستم،چراغی در برابرم:

من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی

از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند!

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده را

روشن می کند.

 

تو از خورشیدها آمده ای،از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

 

من بر می خیزم!

 

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

        ابدیتی بسازم.

 

                                                              (احمد شاملو)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:26  توسط سعيد  |